![]() |
![]() |
|
| دیوارها به سمت جهان تو می دوند ...... حالا که قصه ی تو تکاپو گرفته است! خودم! |
|
برای خودم : متولد ماه مهر 1364......................................1390 26 سال گذشت! تویی و 26 سال خاطره تلخ و شیرین تویی و یه عالمه درس که روزگار بهت یاد داده تویی و انتخاب ها و تصمیم های بزرگی که گرفتی تو همین 26 سال بزرگترین انتخابتو انجام دادی قشنگترین تصمیم زندگیتو گرفتی زیباترین روزها رو تجربه کردی ... و چقدر خوبه که ازین 26 سال راضی هستی چقدر خوبه که اشتباهاتت اونقد زیاد نبوده که حسرت بخوری و پشیمون بشی و چه خوبه که حس خوبی داری و امروز یعنی اول مهر مصادفه با روز تولدت. و تولدت مصادفه با آغاز سال تحصیلی و این یعنی هیچ وقت از ادامه تحصیل دست بر نمیداری پس راهی که اومدی رو ادامه بده و مطمئن باش خدا باهاته مطمئن باش که یک کوه عظیم مثل همسرت یه خانواده داری که تمام سعیشون پیشرفت زندگیته و خدایی داری که همیشه تو سخت ترین لحظه ها یاریگرت بوده. ......... خداجون ممنونم که اینقد الان از زندگیم راضی ام. ممنونم که خوشبختم ازت میخوام همیشه دلمو مثل الان شاد نگه داری و دلمو نشکنی تولدم مبارک!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1390ساعت 0:0 توسط تارا |
|
|
بعد از یکی دو سال سلام!
خنده داره که دارم به روز می کنم!!!!!!! مشغله های زندگی اونقد فکر و ذکرم رو مشغول کرده که اصلا نفهمیدم این مدت چطور گذشته!!! بیشتر از یک ساله که هرسین رو ندیدم. شهرم ، همشهریام ، زادگاهم...! دلتنگ روزهایی شدم که تو خیابون کم عرض شهر که خیابون اصلی بود ( یعنی امام خمینی ) تند تند راه میرفتم که به مغازه ی پدر برسم و بشینم یه عالمه ماجرا تعریف کنم واسش... یاد روزهایی افتادم که با بچه های مدرسه تا عصر مینشستیم و سرود تمرین میکردیم که برای مناسبتهای مختلف به اداره های مختلف بریم و برنامه اجرا کنیم! یاد پارک شهر افتادم که همیشه از ترس سالی یه بار اونهم با خانواده اونجا میرفتیم! اومدن و رفتنامون به اداره ارشاد و شب شعرها و برنامه های فرهنگی هم که.... انجمن حافظ و جنجالهای همیشگیش هیچ وقت یادم نمیره. با تمام این خاطره ها حالا من اینجام: محل زندگی : کرج ، عظیمیه ! کارمند محل کار :استان تهران متاهل محل کار همسر : آذربایجان شرقی ، میانه ! خودم دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی همسرم دانشجوی کارشناسی ارشد عمران ..... ....... ......... همه ی اینها یعنی دور شدن از زادگاهی که خیلی برام عزیزه دلم خیلی گرفت ... یاد هرسین بخیر یاد شیطنت های بچگیم تو کوچه و مغازه بخیر یاد هوای همیشه تازه ی هرسین بخیر ........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 9:0 توسط تارا |
|
|
سلام به تنوع
سلام به زندگی تازه اومدم که فقط آپ کرده باشم فعلا همین و دیگر هیچ...!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 19:54 توسط تارا |
|
|
به اطلاع مي رساند كه كارگاه تشكيل نشد چون مسئولين با ما همكاري نكردن!!!! چون حاضر نشدن به ما اتاق بدن!!! وقت بدن!!! كمي هزينه كنن!!!! والبته چون يه عده از اونايي كه ادعا ميكنن خيلي بلدن باهامون همكاري نكردن!!!!
خوشي به دل عنودان بدگهر!!! يا علي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:2 توسط تارا |
|
|
به اطلاع کلیه ی علاقه مندان به شعر و ادبیات می رساند که اولین کارگاه شعر در اداره ارشاد شهرستان هرسین برگزار میگردد .
علاقه مندان میتوانند جهت ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان هرسین مراجعه نمایند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:9 توسط تارا |
|
|
ساعت: ۲۳:۰۰
در حالی که مچ دست چپم را در دست راست گرفته ام به همراه برادر و خواهرم وارد بیمارستان می شویم.برخلاف همیشه انگار بیمارستان امشب خلوت است!چون وارد که می شویم کسی در راهروها نیست! اما سه نفر در اتاق خانم دکتر هستند و با او صحبت میکنند.ما هم دم در منتظریم تا نوبتمان شود.اما اولین اتفاق جالب که می افتد این است که یک زن و شوهری بدون توجه به اینکه ما منتظریم از کنار ما میگذرند و وارد اتاق می شوند!کمی تعجب کرده ایم!!!خواهرم می گوید فکر کنم نباید منتظر نوبت شویم!هنوز حرفش تمام نشده که که یک مریض دیگر با همراهش وارد می شوند و دیگر در اتاق دکتر جای سوزن اند اختن نیست!وقتی میبینم وضع به این شکل است و اگر منتظر بمانم تا ۱۰ سال دیگر هم نوبتم نمی شود من نیز وارد میشوم و مچ دستم را به خانم دکتر نشان میدهم و می پرسم این بریدگی به بخیه نیاز دارد؟ خانم دکتر با دو دستش مچ دستم را به شدت فشار میدهد و خواهرم با شنیدن آه من تحت تاثیر قرار میگیرد و میگوید: وای خانم دکتر دستشو فشار ندید!!بیچاره چه میدانست که خانم شمشیر را از رو کشیده و آماده ی جنگ است!و بر سر او داد میکشد که: چیکار کنم؟!! تو میگی چیکار کنم؟؟؟!!! طبق تشخیص دکتر بخیه لازم بود.به من می گویند برو منتظر باش.ما هم می رویم که منتظر شویم!روی یک تخت می نشینیم و بحث من و خواهرم در مورد عوض شدن پرده های بیمارستان و اینکه رنگ خوبی است اما امیدواریم تا ۲ ماه دیگر سالم بمانند! شروع می شود. ما همچنان منتظریم و تقریبا ۲۰ دقیقه از شروع بحثمان میگذرد که صدای داد و هوار مردی مارا به خود می آورد. او را روی ویلچر گذاشته اند و ۵ نفر همراه دارد!!!!!صدای مرد بیمار را می شنویم که با زبان لکی میگوید: ئی بیمارستان ۵۰۰ تختخواویه ! ۲ گله طرح کادان ناسی نام...! ( توی این بیمارستان ۵۰۰ تختخوابی ۲ تا طرح کار گذاشتن خب لابد یه سرکننده تو سرمم می ریختین نامردا!!!) راستش کمی دلم میگیرد وقتی یاد سالی می افتم که خبر تاسیس بیمارستان در هرسین چه ذوق و شوقی را به قلب مردم هدیه کرد.فارغ التحصیلان پرستاری و مامایی و پزشکی و... همه و همه خوشحال بودند و گمان میکردند با تاسیس بیمارستان از بیکاری در می آیند و مردم هم شاد بودند از اینکه دردشان را همشهریشان درمان میکند و دیگر عشایر مظلوم ما مجبور نیستند برای توضیح و شرح بیماریشان به کلمات دست و پا شکسته ی فارسی متوسل شوند! اما حالا که چند سال از تاسیس بیمارستان گذشته شادی قشر بیکار تحصیل کرده ی ما به نا امیدی مبدل شده چون اکثر پرسنل بیمارستان از شهرهای دیگر هستند و این در حالی است که تعداد بیکاران فارغ التحصیل رشته های علوم پزشکی در هرسین بسیار زیاد است. از طرفی وقتی به بیمارستان شهرت می روی و هیچ همزبانی را آنجا نمی بینی بیشتر دلت میگیرد!چون هم مجبوری بداخلاقی پزشکان و پرستاران را تحمل کنی و هم حس خود برتر بینی آنها را!و مخصوصا فارسی حرف زدنشان را! چه کنیم که مجبوریم! کارکنان بیمارستان با تصور اینکه اکثر مردم ما دهاتی ُ عشایر و بیکلاس!! هستند با مراجعان بد برخورد میکنند و این حقیقتی انکار نشدنی است. بگذریم.... بعد از تقریبا نیم ساعت که سرمان به درد بقیه ی بیماران اورژانسی گرم شده بالاخره خانم پرستار تشریف می آورند و ۲ عدد بخیه ی ناقابل را به مچ دستم یادگاری میدهد. کار تمام میشود و ما روانه ی منزل میشویم. مساله ی دیگر که توجه مرا جلب میکند و به غمهایم می افزاید رفت و آمد فراوان برادرم برای راه افتادن کارهایمان است. بیش از ۱۰ بار آمدن و رفتن به خاطر ۲ بخیه ی ناقابل واقعا عجیب است!(برو فلان جا قبض بگیر. برو اینجا دارو بگیر . برو اونجا پانسمان بیار . برو کارت زرد بگیر!این کارت در هم جالب بود!) و آخر سر هم ۱۵۰۰۰ تومان تقدیم محضر مبارکشان میشود. و ما بعد از یک ساعت و نیم به خانه می آییم. آن شب هم گذشت اما بعد از گذشت چند هفته از آن من هنوز به این فکر میکنم که چه دلیلی دارد کادر یک بیمارستان با مراجعین بیمار خود اینقدر بد برخورد میکنند؟! چرا هیچ وقت در هیچ اداره ایی در هرسین ناظری وجود ندارد که این رفتارها را ببیند؟! رئیس بخش کجاست؟ چرا باید اینهمه رفت و آمد بین قسمتهای مختلف یک بیمارستان انجام شود تا شاید مشکل یک بیمار سرپایی حل شود؟!!!ْچرا یک همشهری در این بیمارستان نیست؟!!! چرا؟ چرا؟ چرا؟ .... کسی میداند چرا؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:25 توسط تارا |
|
|
هرچه فکر میکنم از هیچ جا نمیشود شروع کرد!!همیشه در یک قدمی وارستگی گیر میکنیم و بعد به ناگاه پرت میشویم به اعماق دره ای که به دست خودمان و با تفکرات خودبینانه ساخته ایم!!!انگار مجبوریم به زور هنرمند باشیم ویا به زور معروف شویم طوری که همه ی اهالی این شهر کوچک مارا بشناسند و تعظیممان کنند! نمیدانم چه حس لذت باری است که وادارمان میکند از احترامهای دروغین دیگران سرخوش شویم و فکر کنیم بهتر از ما وجود ندارد!! نمیدانم این چه تصور باطلی است که ذهن مارا به خود مشغول کرده که همیشه در انتظار به به و چه چه دیگران هستیم!!پس کی میخواهیم به جای نان شهرت و اسم و رسم , نان فکر و بازویمان را بخوریم؟؟!!بابا بخدا گذشته آن زمان!! اخبار را که میبینم متاسف میشوم برای خانواده یکوچک هرسین که هنوز هم ...!
میبینم که مثلا سنقر سالانه بیشتر از 100 مخترع را معرفی میکند!! آری همین سنقر کوچک!!گاهی فکر میکنم یعنی هرسین آدم باسواد ندارد؟؟! بعد به فکر خودم میخندم!میشود همان مساله ی خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است!! میبینم که با سواد فراوان است اما آنقدر بیسوادها چیره شده اند که آن بیچاره ها مجبورند لای سطرهای دنیای مجازی پنهان شوند که مبادا کسی انها را بشناسد و... میبینم که فکرهای بکر مجبورند همینطور با بکارت فکرشان دست و پنجه نرم کنند چون کسی خریدار ایده ها و نظریه هایشان نیست! حتی همان دختر بچه ایی که الان مخترع هرسین است هم با افتخار تمام رو در روی من میگوید مجبور است برای شهرهای دیگر کار کند چون آنها بودجه میدهند اما اینها...! خدایا! این فاجعه است!! پس کی آنها که فقط بلدند شکم خودشان را با پول مردم پر کنند میخواهد یادشان بیاید که دارند به اسم کار برای مردم! پول میگیرند؟!!بابا محض رضای خدا یکی به آنها یادآوری کنند!!گرچه بسیاری از ادارات را کسانی میگردانند که هویت و قومیت هرسینی ندارند و وقتی میخواهی با آنها حرف بزنی لهجه ی خودت هم یادت میرود اما آن تک و توک هرسینی های مسئول هم انگار نمیخواهند یادشان بیاید که باید خدمت کنند وگرنه روزیشان حرام است!! به همین خاطر و به خاطر اینکه مردم این شهر کوچک هنوز هم در چند قرن پیش گیر کرده اند نمیشود از نوآوری و فکر باز و این نوع چرت و پرتها(به فول مردم خودمان!)حرف زد!مسئولین از یک طرف و افکار عامیانه ی خاص ترین افراد این شهر هم به بسته بودن درهای فرهنگ به روی این شهر بیشتر و بیشتر کمک میکند!وقتی میبنی حتی شبکه ی استانی تو هم سالی یک بار یادش می افتد که هرسین هم در نقشه ی استان کرمانشاه هست آن وقت حداقل کار و البته تنها کاری که از دست من و تو بر می آید این است که از خدا بخواهیم مسولین بی انصاف این شهر را از مسند قدرت به زیر آورد! البته همه ی بدبختی های این شهر متوجه مسئولین نیست. به نظر من وقتی هنوز هم مردم ما مثل 2500 سال پیش فکر میکنند کاری از دست کسی برنمی آید!!حالا راه چاره چیست؟! این فقط یک در دل بود با جملاتی جسته گریخته! اگر پرت و پلا گفتم عذر میخواهم!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:15 توسط تارا |
|
|
حرفهای ما هنوز نا تمام... تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از انکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آه! ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:40 توسط تارا |
|
|
سلام نميدونم ما هرسينيا چرا اينقد بايد توسري خور باشيم؟!!!ميخوام از برنامه ميهماني محلات بگم !اون روز منم تو سالن بودم و اونقد اين برنامه مزخرف بود كه دوست داشتم برم همون لحظه يكي يكي بزنم تو سر مسئولايي كه اونجا بودن. آبروي تمدن كهن هرسين رفت. به جرئت میتونم بگم كه هيچ كدوم از شهرستاناي كرمانشاه به اندازه ي هرسين پيشينه تمدن ندارن اما هميشه ناهماهنگي مسئولين هرسين باعث ميشه چهره ی اين شهر بد باشه.بابا مگه ما به زبان لكي صحبت نميكنيم؟ پس چرا هیچ كدوم از اونايي كه به خودشون اين گستاخي رو دادن و رفتن رو سن لكي حرف نزدن ؟!! مثلا خير سرشون خواستن كلاس شخصيشونو بالا ببرن. راستي مگه ما كم شاعر خوب تو اين شهر داريم كه خانم گلستاني بشن شاعر هرسين و برن رو سن و از زنده بگور کردن دخترا و غم مردم وقتي دختر به دنيا میاد شعر بخونن؟!!چيزي كه الان توهيچ خانواده ي هرسيني نيست!!!! يا اون پسر بچه اي كه چون باباش گردن كلفت آموزش و پرورشه بياد و الكي بشه يكي از حافظای قرآن این شهر! بيچاره مجري ها هرچي ميخواستن حفظ آبرو كنن نميشد بازم دس مريزاد به غيرت اون خانم گليم باف و اون آقاي كشاورز که دو کلمه لكي گفتن!! باوركنين اگه اون دختر نقاش دستم بيفته خفش میکنم! متاسفم براي اوناييكه ازمسئول شدن فقط پول به جيب زدنشو بلدن! و متاسفم براي خودمون كه هميشه موقع انتخابات به خاطر همین مسئولاي بي اهميت سر و گردن ميشكنيم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:43 توسط تارا |
|
|
سلام حضرت عاشق فداي چشمانت...
زندگي چقدر عجيبه! گاهي وقتها تلخترين روزها هم وقتي خاطره ميشن قشنگن! امروزكه دارم مينوسم با يه دنيا اميد و يه كوله بار استرس مينويسم. عجيبه مگه نه؟! اما گاهي اين تضادها بايد در كنار هم باشن تا تو بفهمي كجاي كاري! ميدونم دارم خيلي سربسته حرف ميزنم . شايد نشه يه چيزايي رو گفت اما هوس كرده بودم يه كوچولو از فكراي زيادي كه اين روزها به سلولهاي خاكستريم هجوم آورده رو بلند بلند بگم! آهااااااااااااي ميشنويد ؟! به فكرم حمله كردن ! كمك! كمك! شايد يه روز تونستم بگم اين چرنديات رو واسه چي گفتم! فعلا ياحق |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:51 توسط تارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام هرسین شهر اشک ها و لبخندهای کودکی ام ...
این یادداشتها درددلهای خودمانی یک هرسینی و اتفاقات کوچک زندگی ساده ی اوست!ناملایماتش را زیاد جدی نگیرید! به امید سربلندی همه ی مردم شهرم... |
|
RSS
|