به اطلاع مي رساند كه كارگاه تشكيل نشد چون مسئولين با ما همكاري نكردن!!!! چون حاضر نشدن به ما اتاق بدن!!! وقت بدن!!! كمي هزينه كنن!!!! والبته چون يه عده از اونايي كه ادعا ميكنن خيلي بلدن باهامون همكاري نكردن!!!!
خوشي به دل عنودان بدگهر!!!
يا علي
sarbarzتپه سه ر شیویا منم‘ هیهاتی میتی بزانین!!
به اطلاع مي رساند كه كارگاه تشكيل نشد چون مسئولين با ما همكاري نكردن!!!! چون حاضر نشدن به ما اتاق بدن!!! وقت بدن!!! كمي هزينه كنن!!!! والبته چون يه عده از اونايي كه ادعا ميكنن خيلي بلدن باهامون همكاري نكردن!!!! خوشي به دل عنودان بدگهر!!! يا علي به اطلاع کلیه ی علاقه مندان به شعر و ادبیات می رساند که اولین کارگاه شعر در اداره ارشاد شهرستان هرسین برگزار میگردد . علاقه مندان میتوانند جهت ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان هرسین مراجعه نمایند یک ساعت و نیم در بیمارستان شهدای هرسین!ساعت: ۲۳:۰۰ در حالی که مچ دست چپم را در دست راست گرفته ام به همراه برادر و خواهرم وارد بیمارستان می شویم.برخلاف همیشه انگار بیمارستان امشب خلوت است!چون وارد که می شویم کسی در راهروها نیست! اما سه نفر در اتاق خانم دکتر هستند و با او صحبت میکنند.ما هم دم در منتظریم تا نوبتمان شود.اما اولین اتفاق جالب که می افتد این است که یک زن و شوهری بدون توجه به اینکه ما منتظریم از کنار ما میگذرند و وارد اتاق می شوند!کمی تعجب کرده ایم!!!خواهرم می گوید فکر کنم نباید منتظر نوبت شویم!هنوز حرفش تمام نشده که که یک مریض دیگر با همراهش وارد می شوند و دیگر در اتاق دکتر جای سوزن اند اختن نیست!وقتی میبینم وضع به این شکل است و اگر منتظر بمانم تا ۱۰ سال دیگر هم نوبتم نمی شود من نیز وارد میشوم و مچ دستم را به خانم دکتر نشان میدهم و می پرسم این بریدگی به بخیه نیاز دارد؟ خانم دکتر با دو دستش مچ دستم را به شدت فشار میدهد و خواهرم با شنیدن آه من تحت تاثیر قرار میگیرد و میگوید: وای خانم دکتر دستشو فشار ندید!!بیچاره چه میدانست که خانم شمشیر را از رو کشیده و آماده ی جنگ است!و بر سر او داد میکشد که: چیکار کنم؟!! تو میگی چیکار کنم؟؟؟!!! طبق تشخیص دکتر بخیه لازم بود.به من می گویند برو منتظر باش.ما هم می رویم که منتظر شویم!روی یک تخت می نشینیم و بحث من و خواهرم در مورد عوض شدن پرده های بیمارستان و اینکه رنگ خوبی است اما امیدواریم تا ۲ ماه دیگر سالم بمانند! شروع می شود. ما همچنان منتظریم و تقریبا ۲۰ دقیقه از شروع بحثمان میگذرد که صدای داد و هوار مردی مارا به خود می آورد. او را روی ویلچر گذاشته اند و ۵ نفر همراه دارد!!!!!صدای مرد بیمار را می شنویم که با زبان لکی میگوید: ئی بیمارستان ۵۰۰ تختخواویه ! ۲ گله طرح کادان ناسی نام...! ( توی این بیمارستان ۵۰۰ تختخوابی ۲ تا طرح کار گذاشتن خب لابد یه سرکننده تو سرمم می ریختین نامردا!!!) راستش کمی دلم میگیرد وقتی یاد سالی می افتم که خبر تاسیس بیمارستان در هرسین چه ذوق و شوقی را به قلب مردم هدیه کرد.فارغ التحصیلان پرستاری و مامایی و پزشکی و... همه و همه خوشحال بودند و گمان میکردند با تاسیس بیمارستان از بیکاری در می آیند و مردم هم شاد بودند از اینکه دردشان را همشهریشان درمان میکند و دیگر عشایر مظلوم ما مجبور نیستند برای توضیح و شرح بیماریشان به کلمات دست و پا شکسته ی فارسی متوسل شوند! اما حالا که چند سال از تاسیس بیمارستان گذشته شادی قشر بیکار تحصیل کرده ی ما به نا امیدی مبدل شده چون اکثر پرسنل بیمارستان از شهرهای دیگر هستند و این در حالی است که تعداد بیکاران فارغ التحصیل رشته های علوم پزشکی در هرسین بسیار زیاد است. از طرفی وقتی به بیمارستان شهرت می روی و هیچ همزبانی را آنجا نمی بینی بیشتر دلت میگیرد!چون هم مجبوری بداخلاقی پزشکان و پرستاران را تحمل کنی و هم حس خود برتر بینی آنها را!و مخصوصا فارسی حرف زدنشان را! چه کنیم که مجبوریم! کارکنان بیمارستان با تصور اینکه اکثر مردم ما دهاتی ُ عشایر و بیکلاس!! هستند با مراجعان بد برخورد میکنند و این حقیقتی انکار نشدنی است. بگذریم.... بعد از تقریبا نیم ساعت که سرمان به درد بقیه ی بیماران اورژانسی گرم شده بالاخره خانم پرستار تشریف می آورند و ۲ عدد بخیه ی ناقابل را به مچ دستم یادگاری میدهد. کار تمام میشود و ما روانه ی منزل میشویم. مساله ی دیگر که توجه مرا جلب میکند و به غمهایم می افزاید رفت و آمد فراوان برادرم برای راه افتادن کارهایمان است. بیش از ۱۰ بار آمدن و رفتن به خاطر ۲ بخیه ی ناقابل واقعا عجیب است!(برو فلان جا قبض بگیر. برو اینجا دارو بگیر . برو اونجا پانسمان بیار . برو کارت زرد بگیر!این کارت در هم جالب بود!) و آخر سر هم ۱۵۰۰۰ تومان تقدیم محضر مبارکشان میشود. و ما بعد از یک ساعت و نیم به خانه می آییم. آن شب هم گذشت اما بعد از گذشت چند هفته از آن من هنوز به این فکر میکنم که چه دلیلی دارد کادر یک بیمارستان با مراجعین بیمار خود اینقدر بد برخورد میکنند؟! چرا هیچ وقت در هیچ اداره ایی در هرسین ناظری وجود ندارد که این رفتارها را ببیند؟! رئیس بخش کجاست؟ چرا باید اینهمه رفت و آمد بین قسمتهای مختلف یک بیمارستان انجام شود تا شاید مشکل یک بیمار سرپایی حل شود؟!!!ْچرا یک همشهری در این بیمارستان نیست؟!!! چرا؟ چرا؟ چرا؟ .... کسی میداند چرا؟
گلایه...هرچه فکر میکنم از هیچ جا نمیشود شروع کرد!!همیشه در یک قدمی وارستگی گیر میکنیم و بعد به ناگاه پرت میشویم به اعماق دره ای که به دست خودمان و با تفکرات خودبینانه ساخته ایم!!!انگار مجبوریم به زور هنرمند باشیم ویا به زور معروف شویم طوری که همه ی اهالی این شهر کوچک مارا بشناسند و تعظیممان کنند! نمیدانم چه حس لذت باری است که وادارمان میکند از احترامهای دروغین دیگران سرخوش شویم و فکر کنیم بهتر از ما وجود ندارد!! نمیدانم این چه تصور باطلی است که ذهن مارا به خود مشغول کرده که همیشه در انتظار به به و چه چه دیگران هستیم!!پس کی میخواهیم به جای نان شهرت و اسم و رسم , نان فکر و بازویمان را بخوریم؟؟!!بابا بخدا گذشته آن زمان!! اخبار را که میبینم متاسف میشوم برای خانواده یکوچک هرسین که هنوز هم ...! بعد به فکر خودم میخندم!میشود همان مساله ی خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است!! میبینم که با سواد فراوان است اما آنقدر بیسوادها چیره شده اند که آن بیچاره ها مجبورند لای سطرهای دنیای مجازی پنهان شوند که مبادا کسی انها را بشناسد و... میبینم که فکرهای بکر مجبورند همینطور با بکارت فکرشان دست و پنجه نرم کنند چون کسی خریدار ایده ها و نظریه هایشان نیست! حتی همان دختر بچه ایی که الان مخترع هرسین است هم با افتخار تمام رو در روی من میگوید مجبور است برای شهرهای دیگر کار کند چون آنها بودجه میدهند اما اینها...! خدایا! این فاجعه است!! پس کی آنها که فقط بلدند شکم خودشان را با پول مردم پر کنند میخواهد یادشان بیاید که دارند به اسم کار برای مردم! پول میگیرند؟!!بابا محض رضای خدا یکی به آنها یادآوری کنند!!گرچه بسیاری از ادارات را کسانی میگردانند که هویت و قومیت هرسینی ندارند و وقتی میخواهی با آنها حرف بزنی لهجه ی خودت هم یادت میرود اما آن تک و توک هرسینی های مسئول هم انگار نمیخواهند یادشان بیاید که باید خدمت کنند وگرنه روزیشان حرام است!! به همین خاطر و به خاطر اینکه مردم این شهر کوچک هنوز هم در چند قرن پیش گیر کرده اند نمیشود از نوآوری و فکر باز و این نوع چرت و پرتها(به فول مردم خودمان!)حرف زد!مسئولین از یک طرف و افکار عامیانه ی خاص ترین افراد این شهر هم به بسته بودن درهای فرهنگ به روی این شهر بیشتر و بیشتر کمک میکند!وقتی میبنی حتی شبکه ی استانی تو هم سالی یک بار یادش می افتد که هرسین هم در نقشه ی استان کرمانشاه هست آن وقت حداقل کار و البته تنها کاری که از دست من و تو بر می آید این است که از خدا بخواهیم مسولین بی انصاف این شهر را از مسند قدرت به زیر آورد! البته همه ی بدبختی های این شهر متوجه مسئولین نیست. به نظر من وقتی هنوز هم مردم ما مثل 2500 سال پیش فکر میکنند کاری از دست کسی برنمی آید!!حالا راه چاره چیست؟! این فقط یک در دل بود با جملاتی جسته گریخته! اگر پرت و پلا گفتم عذر میخواهم!!
حرفهای ما هنوز نا تمام... تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از انکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آه! ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود... ميهماني محلات!!!سلام نميدونم ما هرسينيا چرا اينقد بايد توسري خور باشيم؟!!!ميخوام از برنامه ميهماني محلات بگم !اون روز منم تو سالن بودم و اونقد اين برنامه مزخرف بود كه دوست داشتم برم همون لحظه يكي يكي بزنم تو سر مسئولايي كه اونجا بودن. آبروي تمدن كهن هرسين رفت. به جرئت میتونم بگم كه هيچ كدوم از شهرستاناي كرمانشاه به اندازه ي هرسين پيشينه تمدن ندارن اما هميشه ناهماهنگي مسئولين هرسين باعث ميشه چهره ی اين شهر بد باشه.بابا مگه ما به زبان لكي صحبت نميكنيم؟ پس چرا هیچ كدوم از اونايي كه به خودشون اين گستاخي رو دادن و رفتن رو سن لكي حرف نزدن ؟!! مثلا خير سرشون خواستن كلاس شخصيشونو بالا ببرن. راستي مگه ما كم شاعر خوب تو اين شهر داريم كه خانم گلستاني بشن شاعر هرسين و برن رو سن و از زنده بگور کردن دخترا و غم مردم وقتي دختر به دنيا میاد شعر بخونن؟!!چيزي كه الان توهيچ خانواده ي هرسيني نيست!!!! يا اون پسر بچه اي كه چون باباش گردن كلفت آموزش و پرورشه بياد و الكي بشه يكي از حافظای قرآن این شهر! بيچاره مجري ها هرچي ميخواستن حفظ آبرو كنن نميشد بازم دس مريزاد به غيرت اون خانم گليم باف و اون آقاي كشاورز که دو کلمه لكي گفتن!! باوركنين اگه اون دختر نقاش دستم بيفته خفش میکنم! متاسفم براي اوناييكه ازمسئول شدن فقط پول به جيب زدنشو بلدن! و متاسفم براي خودمون كه هميشه موقع انتخابات به خاطر همین مسئولاي بي اهميت سر و گردن ميشكنيم
سلام حضرت عاشق فداي چشمانت... زندگي چقدر عجيبه! گاهي وقتها تلخترين روزها هم وقتي خاطره ميشن قشنگن! امروزكه دارم مينوسم با يه دنيا اميد و يه كوله بار استرس مينويسم. عجيبه مگه نه؟! اما گاهي اين تضادها بايد در كنار هم باشن تا تو بفهمي كجاي كاري! ميدونم دارم خيلي سربسته حرف ميزنم . شايد نشه يه چيزايي رو گفت اما هوس كرده بودم يه كوچولو از فكراي زيادي كه اين روزها به سلولهاي خاكستريم هجوم آورده رو بلند بلند بگم! آهااااااااااااي ميشنويد ؟! به فكرم حمله كردن ! كمك! كمك! شايد يه روز تونستم بگم اين چرنديات رو واسه چي گفتم! فعلا ياحق این هم توضیحاتی در مورد نسل کشی ماهی ها: هر ساله کارخانه ی قند بیستون که در مجاورت رودخانه ی گاماسیاب قرار دارد برای شست و شوی تجهیزات کارخانه ی خود در این فصل مقدار فراوانی شوینده ی سمی را وارد آب رودخانه ی گاماسیاب می کند که در پی این بی توجهی تمامی آبزیان این رودخانه ی بزرگ را به کام مرگ می کشاند و تنها جانداری که می ماند قورباغه ها هستند که بر خیل خیل کشته شدگان این جنایت سالیانه نوحه گری می کنند . به راستی جای سوال بزرگی است که آیا اداراتی که از بیت المال این مردم حقوق دریافت می کنند تا محافظت از محیط زیست را به نحو مطلوب به عمل آورند را چه شده است ؟ آیا تبانی ای در کار است ؟ حق السکوتی در یافت می کنند ؟ و یا واقعاٌ همه ساله در این ایام از سال دوچار نابینایی فصلی می گردند که این نسل کشی تمام عیار را نمی بینند چند عکس تکان دهنده از این جنایت هولناک را که به وسیله ی دوربین غیر حرفه ای تهیه شده است را به نمایش گذاشته و قضاوت را به عهده ی شما کاربر گرامی می گذاریم جنایت در دره ی مهرگان !سلام امروز همینکه وبلاگم رو باز کردم یه نظر دیدم که ازم خواسته بودن تصاویر جنایت دره ی مهرگان رو بنویسم. وقتی خودم عکسها رو دیدم واقعا متاسف شدم!!!! نمیدونم ما آدما دیگه چه جنایتی مونده که در حق طبیعت نکرده باشیم!!!! و این هم تصاویری از ...... :
سلام به همه ی همشهری های خوبم. خیلی خوشحال شدم که بعد از مدتها مینویسم و وبلاگم رو آپ میکنم. این مطلب رو از یه وب دیگه گرفتم. در داخل پارک شهر هرسین بقایایی از آثار دوره ساسانی وجود دارد که از جمله آن صفحه تراشیده ای است که در دامنه کوه ایجاد شده است. این صفحه به طول 52/46 متر و ارتفاع 25/12 متر است. این صفحه تراشیده به سه بخش تقسیم شده است: بخش اول آن به طول 22/31 متر است و صفه ای در جلوی آن تراشیده شده است. این صفه به نهر آبی مشرف است. قسم دوم به طول 50/10 متر و قسمت سوم به طول 25/5 متر است. در جلوی قسم دوم و سوم نیز صفه ای به عرض 15/8 متر دیده می شود. در قسمت جنوب شرقی این صفحه تراشیده، حوض دایره شکلی از سنگ ایجاد شده است. قطر دهانه این حض 86/3 متر و عمق آن 66 سانتیمتر است. در وسط حوض، مخروط ناقص فواره مانندی به ارتفاع 66 متر وجود دارد که محیط تحتانی 24/2 متر است. قسمت تحتانی این مخروط ناقص، به شکل دوازده ضلعی نامنظم است. سطح فوقانی فواره، به صورت دایره ای است که در وسط یک صفحه دوازده ضلعی قرار دارد. در قسمت شمالی حوض، پیش رفتگی مستطیل شکلی به ابعاد 40×20 سانتیمتر وجود دارد. همچنین در نزدیکی این حوض سنگی، طاقی از یک سنگ یک پارچه دیده می شود که دارای قوسی گهواره ای است. در قسمت تحتانی طاق، تخته سنگی به شکل مکعب مستطیل وجود دارد، احتمالاً طاق بر روی این تخته سنگ قرار گرفته است. در کنار این طاق نیز بخشی از یک پلکان سنگی سه پله ای وجود دارد. در جنوب این مجموعه و در اطراف میدان شهر، بقایای یک بنای سنگی از دوره ساسانی به چشم می خورد. این مکان امروزه تبدیل به پارک شده و بخش زیادی از آن به دلیل ساخت و سازهای جدید از بین رفته است. مصالح به بکار رفته در این بنا شامل لاشه سنگ و ملاط گچ است و در بعضی از قسمت ها روکار دیوار با بلوک های سنگی مکعب مستطیل چیده شده است.
منبع: سازمان میراث فرهنگی استان کرمانشاهسال نوسلام سلام صد تا سلام سال نو مبارك ، شايد تا بعد از سيزده بدر اين آخرين پست باشه چون داريم مي ريم مسافرت تازه سيستم خونه هم جمع مي شه ! امسال كه واسه من يكي واقعا عجيب شروع شد ! يه چيزايي اتفاق افتاد كه اصلا فكرشو نميكردم شايد اگه كس ديگه ايي جاي من بود واسش خوش يمن بود ولي من كه حسابي ناراحت شدم ! بگذريم هرسين امسال مسافر زياد داشته (البته تا حالا ) شهر بهاري شده و شكوفه ها از لابه لاي كوچه پس كوچه ها سرك كشيدن و يواشكي به مردم سلام ميدن. بعضيا ميرن ، بعضيا مي آن ، عيد ديدني هم كه برقراره. ما هم حسابي جيبمونو از عيدي پر كرديم. خب بالاخره دانشجويي گفتن !!!! وقتي به پشت سرم نگاه ميكنم خيلي چيزاي خوب رو ميبينم كه تو يه قدمي من بودن و من بي تفاوت از كنارشون رد شدم و حالا از دست رفتن و پشيموني سودي نداره اما نميدونم چرا اين همه افسوس باعث عبرت گرفتن و تصميم جدي داشتن واسه استفاده ي درست از فرصت ها نمي شه؟! راستي شعر هم كه فعلا تعطيل ! نه اينكه خودم بخوام ها ، شعرم نميآد! البته خودم كه خيلي وقته رسما تعطيلم !! ولي خب با وجود پايين بودن كركره ، شعرم مي اومد اما حالا.............. اينو كه ميخوام بنويسم آخرين نوشته ايي بوده كه رو كاغذ بردم ، خودم هنوز نفهميدم چيه ! بيچاره كاغذ! : مغزم سوت مي كشد واژه هاتند تند مي آيند و مي روند چه ترافيكي شده توي سرم ! ولي انگار جوهر همه ي خودكارهايم تمام شده زبانم بند آمده و انگشتهايم يخ زده خدايا چقدر زور شعرم زياد است! لاكردار بدجوري دارد از پا درم مي آورد! آخر گناه من چيست كه شاعر شدم تا عاشق شوم عاشق شدم تا شعر بگويم و شكست خوردم تا با تمام زندگي ام _عشق و شعر_ وداع كنم؟! خدايا تو خودت اينطور خواستي ولي من هم اصلا غلط كردم كه شعر نگفتم ! حالم خوب نيست... خدايا خودت هم نگويي من خوب ميدانم كه دارم براي شعرهايي كه نگفته ام كفاره ميدهم!! سلام . . . سال يك هزار و سيصد و هشتاد و شش هم... . . . نه ... . . .هنو نيومده... . . . داره...داره... . . . داره كم كم مياد! . . . ميگم ها! 85 هم واسه خودش دنيايي داشت !!چه گذشت بر من تو اين 85 !! اگه كسي از همدانشگاهيام اينو بخونه يادش مي آد امسال تحصناي اول سالو !خداييش چه كارايي ميكنيم ها! ورودي ها ي 85(واي واي واي خلاصه يه سال پرماجرا! اينا همه گذشت و چيزي كه موند خاطره اي بيش نيست... . . . تا به كي بايد رفت از بهاري به بهاري ديگر نتوانم نتوانم جستم هرزمان عشقي و ياري ديگر ... كاش ما .........! نميدونم چرا دارم غصه ميخورم؟! راستي 85 پر بود از مرگ هنرمندا . نه؟ ما امسال خيلي از هنرمنداي بزرگمونو از دست داديم كه واسه همشون طلب مغفرت ميكنم. فاصله ي چنداني تا سال بعد نداريم. شايد اين آخرين پست 85 باشه. پيشاپيش عيدتون مبارك راستي خيلي وقته به ليلاي درونم سري نزدم.چطوره تو آخرين پست 85 يكي از شعراي قديميمو بنويسم؟! (البته من شعر نو نميگم اينم همينجوري شد ! ) : به ياد بياور خنده ها ي معصوم خورشيد را ليلا ! آنجا كه در آستانه ي شب طلوع ميكرد. به ياد بياور فرار دسته جمعي آدمك ها را آن روزها كه حرف از كشيدن ديوار بين دو انسان مي زدند و ما با دستهاي خالي مان از معركه بيرونشان كرديم. به ياد بياور ليلا ! تو مرگ ثانيه ها را قبول نداشتي و هر لحظه از خوبي تازه اي متولد مي شدي به ياد بياور... تو نمرده اي ليلا ! اگر چه كماي زود هنگام نگاهت تمام رگها ي پر تپش وجودم را منجمد كرد. تو نمرده اي ليلا ! و من اين را سوگند ميخورم كه روزي دوباره تكان انگشت هاي نوازشت را با تمام بيقراري هايم _روي همان ملحفه ي سفيد _ به چشم ها ي حسودي كه نمي بينند... اثبات خواهم كرد.! ………………………………………………………….......................... تا سال بعد.................... باباي تحول...........سلام ای مرا با شور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته ................
داریم به يه تحول ديگه نزديك ميشيم. با خودم عهد بستم كه حسابی متحول بشم ...
خب البته طبيعيه كه واسه فرار از مسئولیت دلت ، هر چي واسش پیش ميآد بزاري به عهده ي روزگار ولي اين فقط گول زدن خودته ، نه بار مشكلاتت رو كم ميكنه نه از عذاب وجدان رهات ميكنه !
دیروز تو يه فیلمی بازيگره حرف قشنگی زد ، مي گفت اگه يه کلمه رو مدام تکرار كني به عمل تبديل ميشه ، اگه تو عملش بموني میشه عادت ، و اگه بهش عادت كني میشه جزئی از خلق و خو و رفتارت ! چقدر خوبه كه آدم وقتی دست خودشه كه رفتارشو تعيين كنه سراغ بهترین کلمات و عادتا بره ! این دقیقا همون كاريه كه من باید انجام بدم . پس با رويي گشاده به يه تحول تازه سلام میدم... یه مدت اونقد حالم بد بود که بعد از مدتها بی شعری یه همچین شعری گفتم !!: از زندگی سگی من دور شوید ای مردم بی نمک کمی شور شوید من با خودم و ترانه هایم خوبم چشمم نزنید جان من کور شوید! کاری نکنید بعد از این بد باشم آنقدر که به فرار مجبور شوید! آخر به شما چه ربط دارد دل من ؟! کم با من و قلب خسته ام جور شوید اصلا به درک که باز تنها هستم! سگ خور...!بروید...باز مغرور شوید!!!
تازه بعد از اونم هنو شعر نگفتم !
تو این شرایط فقط خداست كه دست دل منو میگیره ، همون خدايي كه به ما طعم تلخ درد رو چشوند تا هرگز خنده هامون يادمون نره ، خدايي كه غم فراق رو به ما داد تا قدر لحظه هاي وصال رو بدونيم ! خدای ما همون خداييه كه ثانیه هاي مارو پر كرده از تجربه هايي كه بیمه ي همه ي زندگی ماست. فقط يه فكر تیز میخواد و يه دل پاك كه بتونه درست و حسابی از این تجارب استفاده کنه . به نام همين خدا شروع ميكنم : خدایا به امید تو ................. به نام خداي تحول... يا مقلب القلوب و الابصار ...... سلام بوي عيدي و عود و بوي كاغذ رنگي و هر چي به ذهن مبارك برسه مشام همه رو پر كرده. تو همه جاي شهر حال و هواي نو شدن هست. اما خدا به داد ما برسه با اين پياده روهاي باريك هرسين كه آدم اين روزا نميتونه توش نفس بكشه! يادش بخير پارسال اين روزا (چهارشنبه سوري ) ما عظيميه بوديم. خيلي باحال بود. اينجا كه هستيم چهارشنبه سوري كاملا طبق آداب و رسوم گذشته و با همون قواعد و ضوابط برگزار ميشه. هرچند كه تو كرج هم خان داداش واسه خودش كلي آقاجون بود ولي خب .... بگذريم يه سال ديگه داره مي آد كه فكر كنم هنوز هويتش هم معلوم نيست به قول پسر عموم حيوون كم آوردن چون تو هيچ تقويمي ننوشته امسال چه ساليه !! البته تا جايي كه من مطالعه داشتم ها !!! حالا هركي ميدونه امسال چه ساليه يه مرحمتي كنه كامنت بزاره واسه من و ما رو از سردرگمي نجات بده !! ما احيانا تعطيلات امسال تشريف مباركمونو به يزد خواهيم برد البته نه به خاطر آب و هواش ها .. نه .. يه سري از فاميلاي جديدمون اونجايين...خلاصه اينكه ما عازم سفر بيديم. اگه سوغاتي ميخواين يالا ... اما خداييش ميگم ، تو اين روزا هيچ جا كرمانشاه و مخصوصا هرسين نميشه. جون ميدم واسه هواي اينجا كه روح آدمو تازه ميكنه. تا همين جا داشته باشين من الان با يه پست ديگه دوباره مي آم. فعلا يا علي ميگويند خداي اين شهر كوچك ، بزرگ است ،ميگويند خداي مردمان دلتنگش به بزرگي ... است .اما مي گويند مگر اين شهر كوچك چه دارد جز تاريخي و فرهنگي كه امروز خاموش شده است و حتي كسي از تاريخش هم ديگر حرفي به ميان نمي آورد ! نميدانم چرا هنوز آنقدر دوستش دارم. خيلي ها از اين شهر كوچك كه روزي خيابان اصلي ا ش كوچه باغ بوده و محبت مردمانش از لاي پيچك همان كوچه باغ ها به مشام مسافرانش ميرسيده ، بدشان مي آيد ، خيلي ها هم وقتي از آن دور ميشوند احساس دلتنگي نميكندد كه هيچ ،تازه خوشحال هم ميشوند ، اما هنوز هستند كساني كه دلشان در اين شهر است و تمام هدفهاي آينده شان منتهي ميشود به همين شهر كوچك كه امروز شده است شهر حرف و حديث و ... خيلي ها هستند كه با تمام دلخوري ها هنوز هرسين كوچك را دوست دارند . يكي خود من كه هيچ كاره ي همه كاره اي بيش نيستم . من ميگويم اگر هرسين كوچك هنوز نتوانسته نياز من و تو را فراهم كند ما كه نبايد دست روي دست بگذاريم كه چرا ال است و بل است ... من ميگويم اولا بياييد بخواهيم و بعد خودمان برويم دنبالش . مثل همين انجمن ادبي حافظ خودمان ! مگر اين انجمن اول چه داشت؟! از اولين سالي كه عضوآن بودم يادم نمي آيد يكبار گفته باشند ما بودجه داريم.اما حالا چه ؟ همين چند روز پيش به آن كمك نقدي نسبتا خوبي شد . اين را وحيد خواجوي بهتر ازهركسي ميداند چون او واقعا يك مدير شايسته است كه خوب ميداند كجا خرج كند و كجا صرفه جويي . حالا اين يك مثال ساده بود اما اگر ما بدانيم و بخواهيم مديران خوبي مسئوليت اداره ي شهر را به عهده بگيرند هرسين به يك چشم به هم زدن گلستان ميشود. (البته به نظر من !) حالا هر كس موافق يا مخالف است بگويد. من منتظرم... رخدادسلام نميدونم چه جوري شروع كنم .انگار نوشتن هم يادم رفته ! چطوره يه كمي از رخداد حرف بزنم . يه نشريه ي جديد تو هرسين كه با همت چند نفر از نويسندگان ، و منتقدان و البته شاعران خوب هرسين منتشر شده . من فقط شماره ي اول اين نشريه رو خوندم و از شماره ي به قول خودشون صفر رخداد خبر ندارم. رخداد توي همين يه شماره به خيلي از نويسندگان جوان شهرمون كمك كرد و خود من هم كه نويسنده نيستم از خوندنش لذت بردم و با وجود اينكه عضوي از اعضاي انجمن ادبي حافظ هستم اما هرگز گلايه هاي اونا رو قبول ندارم كه چرا اسمي از ما تو نشريه نيست و ...چون احساس ميكنم رخداد مسئول معرفي شاعران و نويسندگان انجمن نيست. راهي كه رخداد پيش گرفته يه مسير متفاوت براي آشنا كردن مخاطبانش با دنياي ادبيات امروزه هرچند به نظر مي آد كمي در حق شعر كم لطفي شده و بيشتر به داستان و ميني مال پرداخته شده اما اميدوارم تو شماره هاي بعدي بتونه شعر امروز جهان رو بيشتر به ما معرفي كنه. در هر حال به قول محسن ميرزايي قالب به ظاهر فقيرانه اي داره اما ثروتي كه تو واژه به واژه رخداد هست آبروي اين نشريه رو حسابي خريده ! از دست اندر كاراش صميمانه تشكر ميكنم و اميدوارم تذكر آقاي خواجوي رو هم جدي بگيرن. هرسين به حضور بچه هاي فعال خيلي نياز داره مخصوصا تو عرصه هاي فرهنگي كه انصافا يه ذره ميلنگيم !چقدر آدم غصه اش مي گيره وقتي مي بينه... اصلا ولش كن . آخه چقدر در دل كنيم و كسي ...بي خيال...قربون صفاي همتون. يا علي مدد .
یعد از مدتی بی حرفی........سلام. بعد از مدتها دوباره اومدم. نميدونم چرا اما احساس ميكنم وقتي هرسينم بهتر ميتونم از شهرم حرف بزنم. خب طبيعيه كه وقتي دور باشم همش از دلتنگي ميگم. تو هرسين اتفاقات زيادي افتاده اما از اونجايي كه اينجا شبكه ي خبري نيست از گفتن خيلي هاش صرف نظر ميكنم . امروز رفته بودم عابر بانك. خيلي جالب بود ...عابر بانك نه ها ..! حركت يكي از همشهريهامون ..صبر كن الان ميگم. اولا وقتي دوتا دختر تو صف وايساده بودن انگار يه جنايت بزرگ انجام دادن !!!!!!!! جالبه ها .. نميشه حتي توصف عابر بانكم وايساد !! حالا اونش هيچي وقتي كارتم گير كرده بود يه آقاهه با مشت كوبيد تو دستگاه كه مثلا كارت منو در بياره !!! خواهرم شاخ درآورده بود چون از من كوچيكتره و كمتر با اين حركات آشناست . القصه ما نتونستيم كارمونو انجام بديم موند واسه فردا .خب هرسينه ديگه !!!!!!!!!!! حالا بگم از اينكه چرا اين مدت آپ نكردم . باور كنيد هزارو اندي مشكل سر راهم بود: راهمو سد كردي عزيز !! اي بابا شوخي كردم .اولا كه درسام سنگين بود (عجب سفسطه ي جالبي !) بعدشم اينكه از اونجايي كه كافي نت دانشگاه تعطيل بيد ما به مركز كامپيوتر پناه برديم اونجا هم ازمون نامه خواستن كه اگه كارمون درسيه بريم اما بنده كه با استاداي محترم روابط حسنه داشته بيدم به هر بدبختي اي كه شده نامه گرفتم ولي متاسفانه مسئول اونجا واسم شرط گذاشت اونم اينكه به كار خطير وبلاگ نويسي نپردازم منم از اونجايي كه قولم قوله نرفتم سراغ وبلاگ ..ولي يه دليل اساسي ديگه اي هم كه اين وسط بود اين بود كه اصلا از اينترنت و ... زده شده بودم حالا هم چندان حوصله ايي واسه پرداختن به اينترنت ندارم اما خب ديگه مرام گذاشتم و اومدم سراغ اين وبلاگ !!! تا وقتي خونه هستم بازم مي آپم ! فعلا همين دست حق همراهتون ... شكوه آفرينشسلام سلام بر نگاه نقره اي و شاعرانه مردم هرسين. يه خبرخوب دارم براتون : ديروز سه شنبه 21/6/1385 همايشي تحت عنوان عصر شعر و داستان « شكوه آفرينش » در آمفي تئاتر اداره ي فرهنگ و ارشاد اسلامي برگزار شد . اين مراسم كه به مناسبت سال پيامبر اعظم و با محوريت موضوع پيامبر (ص) برگزار مي شد با همت اعضاي پر تلاش انجمن ادبي حافظ شهرستان هرسين اجرا شد. گفتني است در اين مراسم ، شاعران تواناي شهرستان هرسين و نيز شعرايي از شهرستان كرمانشاه از جمله بابك دولتي و آقاي بروجردي و ... به شعر خواني پرداختند . ضمن تشكر از همه ي بچه هاي دلسوز انجمن از آقاي تيموري رئيس محترم اداره ي فرهنگ و ارشاد اسلامي نيز تشكر ميكنم كه دلسوزانه دست ياري انجمن را همه جوره فشردند . ديروز واقعا يه روز به ياد موندني بود هممون شاد و سر حال بوديم . واقعا جمع صميمي و خوبي بوديم . همه بچه ها خودشون رو در هر چه بهتر برگزار كردن اين مراسم مسئول ميدونستن و اين باعث رضايت هممون شد . از وحيد خواجوي كه با هدايت دلسوزانه ي انجمن ادبي « حافظ » شكل تازه اي به فعاليت هاي اين انجمن داد فوق العاده تشكر ميكنم . در ضمن آقاي خواجوي مديريت وبلاگ زير رو هم بر عهده داره كه بد نيست برين ببينين : اينجا هرسين ...سلام اينجا هرسين ، جغرافياي عظمت تاريخ ، سرزمين اسطوره هاي كهن ، آستان دلداگي و عشق ، اينجا سرزمين باران خورده ي مقاومت است كه قدرت و طراوتش را از مادها به يادگار دارد . يادم هست كه مادر بزرگم به زبان شيرين لكي از عاشقانه هاي شيرين و فرهاد مي گفت . امروز هم پدرم وقتي با صداي دلنشينش شاهنامه را به لكي و با آواز خاصي ميخواند بيش از پيش به پيشينه ي اين مرز آسماني پي ميبرم . من فرزند هرسينم و بايد نسبت به آينده ي هرسين و همه ي شهرهاي لك زبان مسئول باشم و امروز از شما خواهر و برادر خوبم ياري مي طلبم ودستتان را براي آباد كردن شهرمان و پاسداري از تمدن عظيم گذشته ي سرزمينمان ميفشارم . يا علي مدد . خدا نگهدار کامنتها
محمد امين ،اويي كه با آيه هاي عشق در دلهاي ما ميهمان شد. اويي آسمان الماس نشان گاهش سايبان خستگي هاي دلمان است و آرامش وجودش غزل غزل عاشقانه را به دامانمان نثار ميكند . آقاي خواجوي ادامه ي مطالب شما رو هم فراموش كرده بودم پست كنم ضمن عذر خواهي از شما بقيه ي مطلب رو امروز پست كردم : « اینکه از اصالت زبان لکی گفته اید خوب آدم حسابی خودتان که به زبان تهرونی وبلاگ مینویسید چه توقعی دارید که ما به بچه هایمان لکی بیاموزیم.هرچند از نقطه نظر زبانشناسی تحول زبانی امری اجتناب ناپذیر است و زبان همیشه به سمت ساده تر شدن و عمومی تر شدن پیش می رود.من فکر می کنم تعصب زبانی چیزی از قبیله گرایی کم نداشته باشد.هرچند زبان مادریم را دوست دارم و بسیار به آن علاقه مندم ولی قبول کنیم در محیطی فراخ تر نباید علایق شخصی مان را تحمیل کنیم.البته این زبان اگر قدرت داشته باشد می ماند و اصرار و خواهش من و شما هم تاثیری ندارد.اما فرهنگ.حتمن شما توقع ندارید که من الان کلاش بپوشم-جافی پایم کنم -از کله بال و دورسری استفاده کنم و کوچه و خیابان را گز کنم.سر کار بروم و سفر کنم.حتمن زنان و دخترانی مثل شما هم باید از نو سرون و هراتی ببندند و سرداری وکلنجه بپوشند.من که حاضر نیستم خداوکیلی .شما را نمی دانم. یک جمله هم در جواب دوستمان محمد که خوب شروع کرد و خوب به پایان نبرد.دوست عزیز شما فکر می کنید هرسین ابزار به کارگیری بزرگانی مثل دکتر مهدوی-مهاجر-معصومی و... را دارد؟توقع که ندارید آنها بیایند اینجا و مثل من و شما وقت تلف کنند .در حالی که افراد بسیار بیشتری در گستره ی جهانی حتا می توانند از آنان بهره مند شوند.حرف آخر اینکه نسل پدران ما که سخت همدیگر را تحمل می کردند و به خاطر مهاجرت یکپارچه کمی هم طبیعی بوده هم اکنون گرد پیری بر سر و رافت بزرگانه در دل دارند .کم می شنوی سخن از اختلاف قومیتی میان آنان حالا.نسل ما که همه زاده ی این آب و خاکیم.از کودکی و سر کلاس های درس گرفته تا فوتبال های کوچه پس کوچه ای و خیابانی تا بازی ها و دوستی های دخترانه...همه با هم بوده.پارک شهر نوستالژی همه ی ماست -سراب-میدان وسط- پل رودخانه-میدان لک و...ما همه هستیم برای هرسین .توسعه و پیرفت هرسین.هم مردم و هم شهر.دست در دست هم نهیم به مهر/میهن خویش را کنیم آباد. » جالب بود. ممنون آقاي خواجوي . اي كاش همه ي همشهري هامون خودشون رو تو اين بحث شريك ميكردن .ما خيلي حرفها براي گفتن داريم و مطمئنم ميتونيم دست به دست هم هرسين رو آبادتر ازايني كه هست بكنيم . البته بايد بگم منظور من از آباداني تنها از نظر ظاهر شهر نيست . آباداني دلمون ، نگاهمون ، فرهمگمون و خلاصه هر چي كه ارزش محسوب ميشه . با اميد پيروزي و بهروزي |
||
Stats